بعد از انتظار های طولانی در اتاق انتظا پزشکان و تشخیص های مختلفی که هر
کدوم ،خون به دل ما کرد و ما رو به دوران پر از استرس بیماری بابا برد ،خدا به دل
همه ی ما رحم کرد و ملیکا رو به ما برگردوند.
قبل از ام ای ار، نظر ۹۰ درصد روی تومور بود و بعد چند متخصص، گفتن که باید
مغز رو باز کنن و بقیه ، کرتن درمانی رو پیشنهاد کردن .
تا این که دیروز شورای پزشکی تشکیل دادن و گفتن مشکل ملیکا از ویروس
نادری هست که روی قسمتی از مغز و گوش میانی نشسته و سیکل درمان ، ۶ ماه
طول میکشه و احتیاجی هم به عمل و حتی درمان با کرتن نیست ،
و این ویروس میتونه با یه سرماخوردگی ساده هم وارد مغز بشه .
این بیست روز خیلی سخت گذشت .
علاو بر بیماری ی ملیکا ، مادر شوهرم هم به خاطر ا س ه ا ل و استفراغ شدید ،
۴ روز بستری شد . بعدش هم یکی از اقوام به رحمت خدا رفت .
مهمون داری و تعرفهای ایرانی و اقوام مادر شوهرم که میومدن و به نظر خودشون
محبت میکردن و چندین شب و روز میموندن رو اضافه کنین تا یه نی لا ی
مچاله شده تحویل بگیرین!
اوج مهمنداریمون دیشب بود که پدر شوهرم برگشت .
سفر مشهد هم به خاطربیماری که میگن اونجا زیاد شده کنسل شد و برای دیدن
خانومجان هم ۳ روز گذاشتم که هفته ی دیگه برم .
از احوالپرسیهاتون ، از دعاها و انزژی های مثبتتون ممنون . یک دنیا ممنون .
حالا پیشنهاد بدین چطور همدیگرو ببینیم .
یعنی میشه یه جایی جمع بشیم ؟
من ۳۰ خرداد بر می گردم
پیشنهاد لطفا 
مشتاق دیدارتون
به امید دیدارتون
نی لا
+
تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 0:45 قبل از ظهر نويسنده م .
|

سلام
اومدم صمیمانه از همگیتون بخاطر همدلی ها و همزاهیهاتون تشکر کنم و بنویسم که مشکل
ملیکای من ، از تومور نیست .....خدا رو شکر ....
اما به هر حال مشکل مغزی داره و به شدت هم مشکل چشم.
راستش از اول هم ، نظر پزشکان ، روی یک تومور بود .
بعد از مشکلات زیادی که کشیدیم تا ملیکارو برای ام ار ای ببریم و حتی نتونستیم ، این بچه رو
به یک آزمایش خون ساده رضی کنیم ، چه برسه به ام ار ای که به شدت میترسید ، تا جایی که
پزشکان مجبور شدند با بیهوشی ، تمام تستهارو روش انجام بدن .
نمیدونم که چرا اینقدر دل مارو خالی کردن که این مشکل ، حتما ناشی از توموره و چه کشیدیم
تا آزمایشها انجام شدن .... و یعد که اشک شوف ریختیم از نتیجه ی ام ای ار ، وقتی
گفتن که تومور نیست و چه روزهای غریبی رو میگذرونیم تا ببینیم مشکل ملیکا کجاست ...
این وسط یکی دو روز هم به خوشی گذشت .
اولیش ، نوزدهم اردیبهشت ، تولد برادر کوچیکم بود که مامان رفت خونه ی خواهرم ، پیش ملیکا و
من موندم با یه عالمه جوون پر شر و شور و خلاصه " جوونی کجایی که یادت بخیر " .
دومی هم ، شب عروسی دختر عموم بود که همون روز ، مادر شوهرم که رفته بود دیدن برادراشون
و برگشتن که با ما بیان عروسی ، اما نمیدونم چه ویروسی گرفته بودن که کلی آب بدنشون دفع شد
و من ناچار به اورژانس زنگ زدم و بعد هم بردیمشون بیمارستان و .... تا امروز صبح که مرخص شد .
بنده ی خدا خیلی سختی کشید . به من هم اصرار کرد که حتما باید بری عروسی .
خلاصه مادر فربد بستری شدن و ما هم رفتیم عروسی.
وقتی وارد شدیم ، همه در حال رقص بودن . من _ بی بی رو از پشت بغل کردم و .........
بی بی کلی گریه کرد و سر و صورتم رو بوسه بارون کرد .
دائم میگفت "قربونت برم مادر ، بذار نگات کنم ... یعنی خودتی ؟ من زنده موندم و باز تورو دیدم
و بعد هم اقوام پدریم دوره ام کردن . خیلی این دیدار خوب بود ، خیلی به دلم نشست .
تمام دیروز هم با مادر فربد بیمارستان بودم و امروز هم که مرخص شد.
امدم بگم خیلی دوستون دارم . خیلی زیاد به شما وابستم و از صمیم قلبم ممنون محبتاتون هستم.
به زودی میام و مینویسم .
+
تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 5:35 قبل از ظهر نويسنده م .
|

سلام منو از وطن میشنوین .
شهرخودم . وطنم . عشقم ...
شهری که دیدن دوباره اش آرزوی من بود ،
اما ...
خستگی سفر در وجودم موند ...
من خبر نداشتم ...
من خبر نداشتم که "ملیکای من "، خواهر زاده ی نازنینم ، به دلیل نامعلومی
، تعادل چشمش از بین رفته .
سردرد و دو بینی داره ...
و هنوز هم تشخیص ندادن که این مشکل مغزیه یا اینکه فقط به چشمش
مربوظ می شه .
اما امیدوارم خدا دل همگیمونو فردا با نتیجه ی MRI مغز ملیکا شاد کنه .
خدا کنه بچه ام مشکل مغزی نداشته باشه ...
طی این سه شبانه روز ، از استرس خیلی کم خوابیدم . شاید ۲-۳ ساعت در هر
شبانه روز.
با همه ی اینها خدا رو شکر میکنم و خوشحالم که توی این موقعیت ، در کنار
خانواده ام هستم .
پرواز طولانی بود ، ولی به خاطر خستگی قبل از سفر ، طی ۱۳ ساعت پرواز
تا کشوری که توقف داشتیم، تونستم ۴ساعت بخوابم .
بعدش هم که شوق رسیدن به ایران و سورپرایز کردن مامان ، بی طاقتم کرده بود .
وقتی رسیدیم ، پدر و مادر فربد زودتر به قسمت چک پاسپورت رفتن و بعد که اونها
برای گرفتن چمدونها رفتن ،یواشکی رفتم پشت شیشه و ...مامان ، مامان بزرگم ،
برادم و لیلا خانم نازنینو دیدم .
لحظه ی فراموش نشدنی بود. اونقدر هیجان زده بودیم که به مامانم اجازه دادن
بیان قسمت تحویل بار .
چمدونمو گرفتیم و با فامیل مادر شوهرم که اونها هم برای پیشواز به فرودگاه
اومده بودن خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت شهر . ساعت ۳:۳۰ بود.
هر چی اصرار کردم که اول بریم بهشت زهرا ، قبول نکردن و گفتن فردا .
فردای رسیدنم ، رفتیم بهشت زهرا و مزار بابام رو بوسه بارون کردم .
چند سری هم میهمان داشتیم .
توی فرودگاه ، مامان به خواهرم هم زنگ زد و تا ما برسیم ، اونا هم رسیدن .
لحظه ی دیدار ، قابل توصیف نیست ...
همه چیز عالی بود ... عالی ...
تا اینکه به ملیکا دقیق شدم. بچه ام چشمش تعادل نداشت . حس میکردم که
شرایظ خاصی هست اما به روم نیاوردم تا موقع خواب ، مامان پیشم اومد و برام
تعریف کرد که یک هفته هست که ملیکا دچار سر درد شدید میشد.
حالت تهوع داشت و یکی دو روز هم بود که تعادل یکی از چشماش ، کاملا از بین
رفته بود.
روز قبل از رسیدن من ، طبق تشخیص پزشک ، بچه ام رو اولین بردن MRI
که ملیکا بیقرار ی کرد و گفتن باید ، بیهوشش کنن .
برای همین MRI موکول شد به فردا .
فرداش هم به بیمارستان و بیهوشی ملیکا و گذشت .
بچه ام باید طی روز ،چشمشو با پد خاص چشمی ببنده و برای همین خیلی
بیقراری میکنه .
فردا ...فردا ، نتیجه ی ملیکا میاد .
برای ملیکا دعا کنین .
خدایا : همه ی فرشتگان کوچکت رو در پناهت حفظ کن
+
تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:57 قبل از ظهر نويسنده م .
|
